صدای نوید از آن طرف خط میآید؛ آرام، کمی خسته، اما دقیق. انگار هنوز در میان همان لولهها و برجهای فلزی ایستاده است. او یکی از مدیران پالایشگاه فاز سه عسلویه است؛ جایی در قلب میدان گازی پارس جنوبی که شب و روزش با صدای توربینها و بوی گاز و میعانات میگذرد.
میگوید: «بار اول ۲۷ اسفند بود... ساعت ۲:۱۴ دقیقه ظهر.»
چند ثانیه سکوت میکند، انگار زمان را در ذهنش عقب میبرد.
آخرین روزهای سال بود. بیشتر شهرهای ایران درست وسط جنگ در تبوتاب رسیدن به نوروز بودند؛ جنگی که نای خریدهای آخر سال، خانهتکانی، برنامه سفر را از یادها برده بود. اما در عسلویه مثل همیشه کار جریان داشت. پالایشگاه در مدار تولید بود؛ گاز از سکوها میآمد، در واحدها شیرین میشد و بعد وارد شبکه سراسری میشد تا خانهها و کارخانهها گرم و زنده بمانند.
نوید میگوید: «ما تهدیدها رو شنیده بودیم. حتی قبل از آن، چند جا را زده بودند. برای همین از روزهای اول اسفند در پالایشگاه ستاد بحران تشکیل دادیم.»
آنها برای هر سناریویی برنامه داشتند؛ حتی برای بدترین حالت.
اتوبوسها از قبل جلوی در پالایشگاه آماده شده بود. مسیرهای تخلیه مشخص بود. چند مانور تمرینی هم برگزار کرده بودند تا اگر روزی حادثهای اتفاق افتاد، همه بدانند که چه باید بکنند.
با این حال، نوید میگوید واقعاً فکر نمیکردند نوبت به پالایشگاه آنها برسد. «صادقانه بگم، فکر نمیکردیم پالایشگاه ما رو بزنن.»
اما آن روز ظهر، همهچیز در چند ثانیه عوض شد.
انفجار اول که رخ داد، صدایش در تمام سایت پیچید. نور آتش آفتاب گرم ظهر عسلویه را داغتر کرد و بعد شعلهها بالا رفت. موشک به بخشی از واحدهای عملیاتی اصابت کرده بود؛ جایی میان تجهیزات حساسی که اگر آتش گسترش پیدا میکرد، میتوانست کل پالایشگاه را درگیر کند.
«آن لحظه فهمیدیم که جنگ همینجا بیخ گوشمان است و دشمن هم نظامی و غیر نظامی نمیشناسد.» با این حال، چیزی که نوید بیشتر از خود انفجار به یاد دارد، واکنش آدمهاست.
هیچ هرجومرجی شکل نگرفت. «همه دقیق میدونستند باید چیکار کنند.» بیش از ۷۰۰ نفر در آن ساعت داخل پالایشگاه حضور داشتند؛ کارکنان بخش های مختلف از نیروهای عملیاتی و تعمیرکاران تا کارکنان پشتیبانی.
روند تخلیه همانطور پیش رفت که در مانورها تمرین کرده بودند. «کمتر از ۶ دقیقه طول کشید. ۷۰۰ نفر از سایت تخلیه شدند.»
اتوبوسها یکییکی پر میشدند و از در خروجی خارج میشدند. بعضیها هم با خودروهای سازمانی حرکت میکردند. هدف فقط یک چیز بود: خارج کردن نیروهای انسانی از محدوده خطر.
نوید میگوید: «اولین اولویت ما همیشه جان آدمهاست.»
بعد از تخلیه، مرحلهای شروع شد که شاید خطرناکتر از خود لحظه انفجار بود.
پالایشگاه مجموعهای از واحدهای بههمپیوسته است؛ خطوط گاز، مخازن میعانات، تجهیزات فشار بالا و برجهای فرآیندی. اگر آتش از یک واحد به واحد دیگر سرایت میکرد، ممکن بود انفجارهای زنجیرهای رخ دهد.
نوید با لحنی جدی میگوید: «اگر پالایشگاه خاموش نمیشد، فاجعه میشد.»
سیستمهای ایمنی خودکار بلافاصله فعال شدند. دیوارهای آب آتشنشانی شروع به کار کردند و همزمان تیمهای آتشنشانی مستقر در سایت وارد عملیات شدند.
در همان گرمای ظهر عسلویه، شعلهها شَتَک می زدند، شیهه می کشیدند و ستونهای پالایشگاهها را بالا می رفتند و صدای بیسیمها در محوطه میپیچید. ماشینهای آتشنشانی مستقر در محوطه به سرعت، وارد مهلکه شدند با علم به اینکه هر لحظه ممکن است موشک بعدی فرود بیاید، هر لحظه یک ستون تقطیر یا یک خط لوله منفجر شود، اما چه باک که قلب رستم در سینه سهرابهای این سرزمین بود.
«آتش اصلی حدود ۶ ساعت بعد کنترل شد.» نوید این را می گوید و ادامه می دهد: «اما کار تمام نشده بود. باید نیروگاه به طور کامل خاموش میشد، داخل خیلی از مخازن و خطوط هنوز مواد قابل اشتعال وجود داشت. هر نقطهای میتوانست دوباره شعلهور شود. در مجموع حدود ۴۸ ساعت طول کشید تا آتش به طور کامل خاموش شود.»
نوید خودش چند ساعت در سایت مانده بود. اما میگوید در تمام آن لحظهها فقط یک نگرانی داشت. «ما اول رفتیم کل پالایشگاه را گشتیم تا کسی جا نمانده باشد.»
یکی از صحنههایی که هنوز هم وقتی تعریفش میکند صدایش میلرزد، مربوط به همان دقایق اول بعد از انفجار است.
چند نفر از کارکنان در یکی از واحدها بودند و قصد داشتند با یک خودرو از محوطه خارج شوند. سه نفر سوار ماشین میشوند. اما راننده ناگهان متوجه میشود سوئیچ جا مانده است. قصد برگشت می کند، بین همین ثانیه تا لحظات بعدی که موشک به ساختمان میخورد، یکی از کارگران که در ساختمان بود، با دویدن فاصله ۲۰ متری تا ماشین را طی می کند و خود را به آنان می رساند. نوید میگوید بعدها وقتی فیلم دوربینهای مدار بسته را دید، هنوز هم بدنش لرزیده است. «کمتر از بیست ثانیه فاصله بود. کارگر در آخرین لحظه به خودرو رسید. بعد همان محل خروج کارگر محل اصابت موشک شد، ساختمان کاملا تخریب شد.
نوید آرام و با فکر میگوید: «اگر چند ثانیه دیرتر میرسید...» و جملهاش نیمهتمام میماند.
اما لحظهای که برای او از همه مهمتر بوده، وقتی است که مطمئن میشوند هیچکس در پالایشگاه آسیب ندیده است. «انگار یک وزنه چند صد کیلویی از روی سینهام برداشته شد.»
بعد از مهار آتش، پالایشگاه موقتاً از مدار خارج شد. اما داستان تازه شروع شده بود.
اول باید مطمئن میشدند که هیچ مهمات منفجرنشدهای در سایت باقی نمانده است. تیمهای تخصصی چند روز تمام منطقه را بررسی کردند. پس از آن، عملیات آواربرداری آغاز شد.
نوید میگوید: «الان ۲ ماهه داریم آواربرداری میکنیم. اگرچه هنوز کار انجام می شود، بچه های پار کار هستند، پالایشگاه دوباره فعال شده اما آواربرداری هم ادامه دارد.»
هر بار که از کنار بخش آسیبدیده عبور میکند، همان حس عجیب به سراغش میآید. «میدانم چقدر برای اینجا زحمت کشیده شده.»
او میگوید بسیاری از کارکنان سالها از عمرشان را در همین پروژهها گذاشتهاند. شرکت آنها از اولین مجموعههایی بوده که در توسعه پارس جنوبی نقش داشته و بسیاری از این پالایشگاهها را ساخته یا راهاندازی کرده است.
برای همین است که وقتی حادثه رخ داد، برای خیلیها فقط یک محل کار آسیب ندیده بود: «برای ما اینجا حاصل سالها زندگیست.»
نوید میگوید از روز حادثه تا حالا تقریباً مرخصی نرفته است. «هشتاد روز می شود که مرخصی نرفتهام.»
اما ماجرا هنوز تمام نشده بود.
حدود یک ماه بعد، در همان حوالی ظهر دوباره صدای انفجار در عسلویه پیچید.
این بار هدف، پتروشیمیهای اطراف بودند؛ فقط چندصد متر آن طرفتر از پالایشگاه. «صدای انفجار کاملاً میآمد.»
نوید میگوید همان لحظه دوباره همان سناریوی قبلی اجرا شد. «بچهها رو سریع تخلیه کردیم.»
سیستم پالایشگاه به نحوی طراحی و تعبیه شده که به صورت اتوماتیک می تواند خود را از مدار خارج کند و خاموش شود، اما همین کار خودش حداقل ۴۸ ساعت زمان می برد و تا رسیدن به این نقطه باید به نجات جان آدمهایی فکر کرد که همین جا را ساخته اند، آینده کشور را می سازند و حالا اگرچه حاضرند در هر شرایطی کار کنند اما نوید می گوید «نجات جانشان وظیفه اولیه ماست.»
اما پالایشگاههایی که سالم مانده بودند، کارشان را ادامه دادند. گاز باید همچنان تولید میشد؛ شبکه کشور به آن وابسته بود.
وقتی از او میپرسم آیا در آن لحظهها ترسی وجود داشت، چند ثانیه سکوت میکند.
بعد میگوید: «راستش... بیشتر حس مسئولیت بود. حتی یادمون نبود بترسیم، ایستادیم درست مثل یک مرد»
او توضیح میدهد که بسیاری از کارکنان از سالها قبل در همین پروژهها حضور داشتهاند؛ از روزهایی که زمینهای خالی عسلویه آرامآرام به بزرگترین مجموعه گازی کشور تبدیل شد. «خیلی از ما از اول اینجا بودیم.»
برای همین وقتی پالایشگاه هدف قرار گرفت، واکنش بیشتر آدمها شبیه دفاع از خانهشان بود.
نوید میگوید: «میگفتیم این هم یه جبههست. اینها دستاورد زحمتهای چندین ساله است؛ چیزی که باید حفظ شود. قبل از آن حادثه هم کارها در روال عادی خودش پیش میرفت اما وقتی حمله شد، ما مصممتر شدیم. با خودمان گفتیم این هم یک جبهه است؛ چه فرقی میکند پای لانچر یا در پالایشگاه؟ باید زودتر آتش را خاموش میکردیم و اگر لازم بود، حتی بیشتر هم کمک میکردیم. مساله فقط این پالایشگاه نبود؛ هر جا لازم بود، کمک میکردیم؛ چون حالا مسئولیت ما دفاع از این مجموعه و از سرمایه کشور بود. برای من و تیمی که آنجا کار میکردیم، مهمترین چیز سربلندی کشور بود؛ سربلندی همان تیمی که وسط آن شرایط ایستاده بود.»
و صحبت هایش را اینطور ادامه می دهد: «من خودم حس عجیبی داشتم از لحظهای که حادثه رخ داد. در تمام آن ساعتها، آتشنشانها هم در کنار ما بودند و با تمام توان تلاش میکردند تا آتش مهار شود. هیچکس هیچ ترسی نداشت فقط میگفتیم این هم نوعی مبارزه خاموش است.»
جبههای که در آن خاکریزها از فولاد ساخته شدهاند، لولهها مثل رگهای یک موجود زنده در زمین و هوا کشیده شدهاند و آدمها با لباسهای کار و کلاه ایمنی میان شعلهها رفتوآمد میکنند.
جایی که اگر چند نفر چند ساعت بیشتر بایستند، ممکن است چراغ میلیونها خانه خاموش نشود.
نوید دوباره به همان لحظهای برمیگردد که فهمید هیچکدام از کارکنان آسیب ندیدهاند.
مکث میکند و میگوید: «اون لحظه واقعاً خدا رو شکر کردم.»
بعد جملهای میگوید که شاید خلاصه همه آن روزها باشد: «ما فقط یک چیز میخواستیم؛ این که اینجا سرپا بماند و کشورمان سربلند باشد.»
حماسه آن روز را همین ایستادن نوشت؛ ایستادنی برای مهار آتش، برای حفظ پالایشگاهی که قلب تپنده انرژی کشور است.










دیدگاه ها